تبلیغات
لاک پشت های نینجا 2012 - داستان رفقای فاضلابی
 
لاک پشت های نینجا 2012
cowabonga
درباره وبلاگ


سلام من نگینم 15 سالمه عاشق کارتونو و انیمیشن اگه خبر جدیدی از انیمیشنای جدید داشتین بهم بگین اینم از این اووووه تموم شد در ضمن زود زود سر بزنین هر روز یه اپ جدید می کنم لذت ببرین از وبم نظر بدین به دلم

مدیر وبلاگ : نگین :
نظرسنجی
از کدوم شخصیت لاک پشتی خوشتون میاد؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

 

دریافت کد آپلود سنتر

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
ابزار پرش به بالا
دوشنبه 18 شهریور 1392 :: نویسنده : نگین :
خب این داستان لئو یا همون آیدا خودمونه که افتخار داده و داستانشو داده تا اینجا بزارم

خب اینم از شخصیتا

الا=لئو

رز=خودم

ماکو=هنوز کسی نیست

رونالد مخفف رون=آرمین

کیم=راف

ملیسا=ملیسا

النا=امولی

النور=النور

سوکی=مایکی من

املی=املی

دریا=دریا

مهمت=کسی نیست

نسترن=یویی

انسیه=امی

الهام=سلنا(ببخشید اسمت تکراری بود مجبور شدم خودم انتخاب کنم)


 من اِلا هستم.14سالمه و یه برادر به نام رونالد دارم.حیوونم یه طوطی عروسه پاریس به نامه رین بو هست و برادرم یه آفتاب پرست به نامه لیونل مسی داره.
در 5سالگی پدر و مادرم رو کشتن
ولی کسی نفهمید دقیقا کاره کی بوده.پس من به همراه برادرم که هنوز یه نوزاد بود با مادربزرگم زندگی کردیم.ولی تو شبه روزه تولده رونالد،در حالی که خوابیده بود کشته شد.تنها فامیلی که برامون باقی مونده بود،خاله مون بود.اون استاده کاراته است و چون منو برادرم عاشقه جنگ و دعوا بودیم،با اصرار ازش خواستیم کاراته رو بهمون یاد بده.تا 14 سالگی با او زندگی خوبی داشتیم ولی یه شب همه چیزو خراب کرد.

ما در حاله شام خوردن بودیم تا گروهی خشن به نامه اژدهای بنفش به خونمون هجوم بردند
.اونا همه جا رو بهم ریختند و در آخر یکیشون خونه رو به آتش کشید.خاله ام به ما گفت فرار کنیم ولی ما دلمون نیومد رهاش کنیم.ولی چاره ای نداشتیم.ماها فرار کردیم و تا یک ماه برنگشتیم.وحشتناکترین اتفاقی بود که برام افتاده بود و وقتی به یادش می افتم عذاب میکشم.....

تو این یه ما منو برادرم یه مغازه گرفتیم و سرگرمه فروختن تصاویر و نقاشی های هنری بودیم
.این هنری بود که ما توش مهارت داشتیم و خیلی از کارمون راضی هستیم.پیشه خودم فکر میکردم دیگه اتفاقی برامون نخواهد افتاد و تا آخرش خوشبختیم.

اما باز یه اتفاقی افتاد که خیلی تعجب آور بود و مسخره.
ساعته 12:30 شب بود.(تو این وقت شب تو خیابون چی کار میکردی؟؟)من تو راهه خونه بودم با کلی عکسه هنری که از جاهای دیگه گرفته بودم.تو فکره برنامه ی فردا بودم که چه نقاشی بکشم و از کجا عکس بگیرم.تا این که چهارتا سایه توجهم رو جلب کرد.ظاهرشون اصلا مثله آدمه عادیه عادی نبود واین چهارتا رو پشته بوما بپر بپر میکردن.من تصمیم گرفتم تعقیبشون کنم و ببینم چه خبره اما اونا خیلی سریع بودن و در آخر ناپدید شدن.من این موضوع رو به رون،برادره کوچکم گفتم اما او حرفم رو باور نکرد.کی میتونست از اون پشته بوم به اون پشته بوم بپره و عینه جت بره غیب شه؟؟؟سواله اصلیم اینه که آیا میتونم دوباره با اونا روبرو بشم؟؟؟آیا میتونم دوباره اونا رو ببینم؟؟آیا میتونم بفهمم اونا کین؟؟؟یا بهتره بگم چین؟؟؟؟



اقا 75 تا نظر بدید واسه بقیه ی داستان چونه بی چونه خیلی کمه نظرات




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 16 آذر 1396 08:28 ب.ظ
Exceptional post however , I was wondering if you could write
a litte more on this subject? I'd be very grateful if you
could elaborate a little bit more. Cheers!
شنبه 18 شهریور 1396 06:19 ب.ظ
My brother recommended I might like this web site. He was entirely right.

This post actually made my day. You can not imagine just how much time I had spent for this info!

Thanks!
یکشنبه 8 مرداد 1396 12:06 ب.ظ
Thanks for your marvelous posting! I actually enjoyed reading it, you happen to
be a great author. I will remember to bookmark
your blog and will often come back at some point. I want
to encourage you to continue your great posts, have a nice
evening!
یکشنبه 11 تیر 1396 09:05 ق.ظ
Hey just wanted to give you a brief heads up and let you know a few of the
images aren't loading correctly. I'm not sure why but I think its
a linking issue. I've tried it in two different internet browsers and
both show the same results.
دوشنبه 5 مرداد 1394 01:23 ق.ظ
یعنی چی سرت رفت؟
پنجشنبه 1 مرداد 1394 12:26 ق.ظ
وایییییییییییی لئو سرم رفت!
چهارشنبه 20 شهریور 1392 12:21 ب.ظ
گین.متاسفانه باید بگم اون نسترنی که تو نقشه یویی بود نمیتونه بیاد.تعداد بقیه زیاد شده و من نمیتونم دوتاشون رو بیارم.اون نسترنی که میشناسیش حذف میشه.من اون نسترنه واقعی رو میارم.با نسترن حرف میزنم .آقا دیگه نمیشه.من انتخابم رو کردم و تغییر عقیده نمیدم.نسترنی که با من قهر کرده میاد. دوناتلو نمیخواد بیاد تو داستان؟اشکالی نداره بیاد.خیله خ. هر دوتا نسترن رو میارم.دانی هم اگه خواست میتونه بیاد.
آریا : چشم .
سه شنبه 19 شهریور 1392 12:02 ب.ظ
سلام عالی عالی
سه شنبه 19 شهریور 1392 09:50 ق.ظ
باحال بود مرسی دوست های عزیز
نگین : خواهش
دوشنبه 18 شهریور 1392 11:16 ب.ظ
ایبی نداره لئومنو تو داستانت نیو رود دی اون وقت یه کسسی که نمیشناسیش رو تو داستانت اوردی؟پس از این به بعد باهات قهرم
دوشنبه 18 شهریور 1392 11:13 ب.ظ
راستی نظرت چیه که تو داستان سونیکیش تو اجی من باشی چون نژادمونم یکیه
نگین : واقعا تو هم روباهی؟؟خوشحال میشم عالی میشه
دوشنبه 18 شهریور 1392 11:13 ب.ظ
من اگه اجیه تو باشم ثبت نام میکنم.
میشه؟؟
نگین : اره راضیش کردم خودت هم بهش بگو
دوشنبه 18 شهریور 1392 11:12 ب.ظ
هنوز هستی؟؟
نگین : اره هستم
دوشنبه 18 شهریور 1392 11:11 ب.ظ
این داستان که نقشاش از قبل برداشته شده .نوشته بقیه هم نقش منفین
نگین : خب درسته مایکی انتخابشون کرده ولی من مایکی رو راضی کردم تو رو هم بکنه خواهرمون
دوشنبه 18 شهریور 1392 11:01 ب.ظ
امروز خیییییییییییییییییییلی روز خوبی بود
من دوباره برگشتم
نگین : سلام کجا رفتی؟؟؟برو وب مایکی فرم ثبت نامتو بده
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:51 ب.ظ
نمیخوام
نگین : باشه ولی بعضی وقتا سربه سرت میزارم
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:49 ب.ظ
میگم مشکات گفت وقتی ادرس عکسو میزنی بعد ثبت خود عکس باید برات بیاد ولی برای من نمیاد
نگین : یه جایی رو اشتباه میری بعدا برات توضیح میدم الان کار دارم ببخشید
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:48 ب.ظ
فرمه ثبته نام گذاشتم
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:48 ب.ظ
ام.......میشه دیگه منو سرکار نزاری یا اذیت نکنی
نگین : باشه ولی فقط امروز از فردا خودتو برای جنگ اماده کن:))))))
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:47 ب.ظ
نه دیگه انتقالت دادم به مایع عذاب
نگین : اها
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:46 ب.ظ
ناراحت نشی ولی خیلی داغونم متین خیلی حالش بد بود
نگین : ببخشید
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:46 ب.ظ
من برم
مایع عذاب
نگین : مخرب اعصاب بودما
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:45 ب.ظ
من اصلا خوشم نیومد یه جور حرف میزنی انگار ......من........
نگین : مگه من چی گفتم؟؟ای داد برمن!!
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:43 ب.ظ
طب کرده بود بیمارستان بودیم بعد تو میگی دوباره شروع شد چی شروع شد
نگین : ببخشید گفتم من امروز میخوام همه رو اذیت کنم
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:42 ب.ظ
به خاطر متین بود مریض شده بود
اصلا .......
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:41 ب.ظ
من نمیخواستم درباره ی اون موضوع صحبت کنم
اول فکر کن
نگین : ههههههه!
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:38 ب.ظ
خیلی بدی
نگین : خواهش میکنم ولی بگم 100000000000000 بار گفتی اینو
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:37 ب.ظ
مرض هنوز حرف نزدم میگه دوباره شروع شد اصلا دیگه حرف نمیزنم
بیتربیت
نگین : هههههههه!پیشگیری بهتر از درمان است
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:36 ب.ظ
ب........ه.....خ....و....د...ت
نگین : تقلید کار میمونه میمون جزو حیونه :))))))))))))))))
دوشنبه 18 شهریور 1392 10:36 ب.ظ
سلام یلدا ولی روز خوبی برای من نبود
نگین : اهههههههههه باز شروع شد!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30