تبلیغات
لاک پشت های نینجا 2012 - داستان عشق و انتقام قسمت14
 
لاک پشت های نینجا 2012
cowabonga
درباره وبلاگ


سلام من نگینم 15 سالمه عاشق کارتونو و انیمیشن اگه خبر جدیدی از انیمیشنای جدید داشتین بهم بگین اینم از این اووووه تموم شد در ضمن زود زود سر بزنین هر روز یه اپ جدید می کنم لذت ببرین از وبم نظر بدین به دلم

مدیر وبلاگ : نگین :
نظرسنجی
از کدوم شخصیت لاک پشتی خوشتون میاد؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

 

دریافت کد آپلود سنتر

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
ابزار پرش به بالا
سه شنبه 19 شهریور 1392 :: نویسنده : یلدا :
 اینم از ادامه داستان 
امیدوارم لذت ببرید...
 

خب برای خوندن ادامه داستان مثله همیشه....  




برید........
 دخترا سعی داشتن بفهمن چه اتفاقی داره میفته اما موفق نمیشدن.اما همه به جز...

 رز.....النور....سیریتنی.....ملیسا.... .کیتانا.....لئونارا....اپریل....

کی داره مارو صدا میزنه؟؟

فقط چشماتونو ببندید و ذهنتونو  ازاد  کنید.


بچه ها بیاید ذهن هامونو یکی کنیم تا بفهمیم صدا از کجاست.

 فکر خوبیه لئونارا.

 رز .النور.سیریتنی.ملیسا.کیتانا.لئوناراو اپریل چشماشونو بستن و ذهنشونو ازاد کردن...

بچه ها!!.....کجایید؟؟؟چشماتونو باز کنید.

چی.... رزالین چه خبره؟؟


شما خیلی وقته که چشماتونو بستید و اصلا هیچ حرفی نمیزنید.

منظورت چیه؟؟

 پس از این که حرف زدید و گفتید که باید چشمامونو ببندیم تا الان هیچ حرفی نزدید .

..............

چیه چرا ساکتید؟؟

مطلبی هست که فقط بین ما هفت نفره.

 الان باید به فکر راهی برای فرار باشیم.

  رز داشت با خودش و حرفایی که بهش زده شده فکر میکرد و دونبال راهی برای فرار بود. 
........
بعد از کمی فکر کردن احساس میکرد موثرترین راهو پیدا کرده برای همین با بقیه دخترا درباره راهش مشورت کرد و از اونا خواست که بهش کمک کنن.


 من به همتون اعتماد دارم.و میدونم که میتونیم

ما همه به هم اعتماد داریم


 در همون موقع لئونارو حالت دیگه ای پیدا کرد و  خودشو از حرفای جمع جدا کرد.

 رز کیتانا ملیسا سیریتنی اپریل النور و لئونارا چشماشونو بستن و...

دنیای که رز  پیدا کرد:

ماکو؟؟تو کجایی؟؟

رز من اینجام

ماکو من خیلی از دیدن دوبارت خوشحالم . 
اههه رز منم از دیدنت خوشحالم حالا خیلی احساس ارامش میکنم . چه اتفاقی افتاده؟  

خوب گوش کن ماکو این دنیا واقعی نیست این تکنیکیه که فضای ها برای بهم ریختن ذهن ازش استفاده میکنن و...

 صبر کن رز تو این اطلاعاتو از کجا میدونی؟؟
 
خب استاد اسپلینتر با من از طریق ذهنم حرف زد و به من خیلی چیزا گفت نه تنها من بلکه با کیتانا ملیسا النور سیریتنی لئونارا و اپریل هم حرف زده من نمیدونم به بقیه چی گفته اما هرچی گفته مطمئنا درباه نجات حرف زده.

 اما حالا باید به فکر راهی برای نجات از این دنیا باشیم .

از راهی که استاد گفت استفاده میکنیم.

استاد چه راهیو گفت؟؟

می خوابیم.

چی؟منظورش چی بوده؟؟

اون گفت چشماتونو ببندید دستای همو بگیرید  و به نجات از این دنیا و به چیزی که می خواید بهش برسید فکر کنید.
اما نمیدونم چرا یه چیزی مانع ازاد کردن روحم میشه

در دنیایی که النور پیدا کرد:


  مایکی تو اینجایی؟؟اصلا چرا اینجا اینطوریه؟؟توش بستنی هست پیتزا هست .مثل بهشت خوراکی....چی بهشت خوراکی؟؟
 

ااااا النور جونم خیلی خوش حالم که میبینمت 



مایکی اینجا دیگه کجاست؟؟من نمیدونم اینجا چه خبره ولی خوب گوش کن.این دنیا واقعی نیست و...

ا صبر کن ببینم تو که همین الان اینجا بودی پس چی شد؟؟

 من؟؟اینجا بودم؟؟این ماجرا  داره عجیب تر میشه
 

 اه من که هیچی متوجه نشدم.فعلا بهتره از اینجا نجات پیدا کنیم.خوب گوش کن مایکی استاد اسپلینتر و یک شخص مرموز دیگه ای داشتن از طریق ذهنم با من حرف میزدن و می خواستن به من چیزیو بفهمونن...

 خب پس الان باید چی کار کنیم؟

معلومه دیگه...این همه حرف زدم توضیح دادم نفهمیدی؟

 خب ....راستش ....نه عزیزم.اگه میشه تو انجام بده منم همراهیت میکنم

هه واقعا که....این همه توضیح دادم یکیشو هم نفهمیدی.برای همینه که دنیای خیالیت هم این شکلیه

 
بازم میگم ببخشید.    ... حالا راه حل چی هست؟؟

  خب راهه حل اینه که تو باید ذهنتو از این اشفتگی دربیاری.باید تمرکز کنی تا بتونی روحتو از این دنیا خارج کنی.ما باید با هم از اینجا خارج بشیم.

.....چی؟؟...از این دنیا از این بهش خارج بشم؟؟

هه عمرا اگه من از اینجا دل بکنم


 مایکییییییییییییییییییییییییی تو این دنیای خیالیو به من و برادرات و دوستان همیم طور پدرت ترجیح میدی؟؟

چی نه نه نه اصلااااا عمرا اگه اینطوری باشه .چشم النور جونم من ذهنمو از حالت اشفتگی در میارم


افرین مایکی جونم .تو مایکیه خودمی


بله من متعلق به تو ام عزیزم

خب اولین کاری که باید بکنیم اینه که  چشمامونو ببندیم دستای همو بگیریم تمرکز کنیم و به اون چیزی که می خوایم فکر کنیم قبوله؟؟

اکی قبوله. اما نمیدونم چرا یه چیزی مانع تمرکز کردن من میشه

در دنیایی که ملیسا پیدا کرد:

دان؟؟تو کجایی؟؟اصلا اینجا کجاست؟خیلی عجیبه 

ملیسا تو اینجا چی کار میکنی؟؟چه اتفاقی افتاد؟؟تو...اون دستگاه...شریدر...اه خدای من


 اصلا لازم نیست خودتو اذیت کنی دان.چون این دنیا اصلا واقعی نیست.اینا همش خیالات ذهنه.

چی تو از کجا میدونی؟ چطور اینقدر مطمئنی؟


  این دنیا.این داستان...همش کابوسه.خیالات محضه.باورش نکن دان من راه حلی دارم استاد اسپلینتر به همراه  یک شخص نا شناسی که کنارش ایستاده بود داشتند از طریق دهنم با من حرف میزدن و کمکم میکردن.اونا به من گفتن که چه اتفاقی برای شما افتاده...که اخرش من اومد اینجا.

چطوریه که همه یاین اتفاقات همزمان افتاده؟یه چیزی اینجا مشکوکه

منظورت چیه؟؟چی مشکوکه؟؟  

یه نفر از ما اطلاعات خوبی داشته که تونسته این مانع هارو برامون درست کنه و باعث گیجیمون بشه.اون شریدر یه یکی از افرادش نیست چون این اطلاعات شخصی ماست پس  با این وجود.... یکی در بین ما خیانت کاره و اطلاعات شخصی و دوستانه  مارو بر علیهمون استفاده کرده.

چی از بین خودمون؟؟یعنی کی

 
منم نمیدونم فقط زمان  باید زمان بگزره تا بفهمیم.اما هر کی باشه کارش بخشیدنی نیست چون داره با زندگیه دنیا بازی میکنه


دااااان لطفا دیگه اینجوری نگو من خیلی میترسم

اصلا لازم نیست که بترسی ما همه باهم یکی میشیم و خوردش میکنیم.

میشه فقط از این جا نجات پیدا کنیم؟؟

من   از راه حلی که استاد بهت داده خبر ندارم تو میدونی.

 ببخشید یه لحظه  گیج شدم.خب اون گفت ما باید چشمامونو ببندیم تمرکز کنیم و به اون چیزی که می خوایم بهش برسیم فکر کنیم.

 خب تو خبر داری ما کجا هستیم؟؟ما دقیقا وسط یک حمله تخصصی هستیم (یعنی چی؟؟)(کلمات دانشمندی )

 من که نفهمیدم چیه.اصلا بهش اهمیت نده فقط بیا از این دنیا خارج بشیم.اما نمیدونم چرا یه چیزی مانع ارامش ما میشه

هه یه چیزی مانع انجام نقشه فرار همه ی دخترا شد. همین طور پسرا.اونا نمیدونستن که چه چیزی مانعشون میشه اما فکرم نمیکردن که چیزی که مانعشون میشه درواقع...



در قسمت بعدی خواهیم فهمید که چه چیزی برای فرار قهرمانای داستان ما مشکل ایجاد میکرد.


خب حالا برای دونستن ادامه داستان بی زحمت 200 تا نظر بدید تا بی تعارف قسمت بعدی رو تقدیمتون کنم

 و نظرای قسمت بیو گرافیو هم تکمیل کنید.
 امیدوارم از این قسمت لذت برده باشید پس...
تا قسمت بعدی دوستان...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:58 ق.ظ
An interesting discussion is worth comment. I do believe that
you need to write more about this subject, it might not be a taboo matter but typically folks don't talk about such topics.
To the next! All the best!!
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:09 ق.ظ
Hi there to every one, the contents present at this web page are in fact remarkable for people knowledge,
well, keep up the good work fellows.
شنبه 23 شهریور 1392 10:57 ب.ظ
یلدا ببخشید ولی من باید برم فردا میبینمت!!
یلدا :خواهش میکنم نگین
باشه باای:))
شنبه 23 شهریور 1392 12:10 ب.ظ
سلام کسی هست؟؟
شنبه 23 شهریور 1392 12:06 ق.ظ
سلام من این جام .
جمعه 22 شهریور 1392 09:33 ب.ظ
نه نمیرم تو مدیریتم نمیشه خوب نظر بدم
نگین : من میرم وب اواتار
جمعه 22 شهریور 1392 09:32 ب.ظ
باشه من رفتم باآااای
جمعه 22 شهریور 1392 09:30 ب.ظ
اگه نیستی من برم برگشتم خونه میام
جمعه 22 شهریور 1392 09:28 ب.ظ
هستی؟
جمعه 22 شهریور 1392 09:27 ب.ظ
من با گوشی اومدم :)
یلدا :چه خوب
جمعه 22 شهریور 1392 09:26 ب.ظ
سلام یلدا هستی؟
یلدا :سلام الان هستم
جمعه 22 شهریور 1392 03:51 ب.ظ
دریا
جمعه 22 شهریور 1392 03:51 ب.ظ
پارسا
جمعه 22 شهریور 1392 03:51 ب.ظ
علی
جمعه 22 شهریور 1392 03:51 ب.ظ
ادریس
جمعه 22 شهریور 1392 03:50 ب.ظ
الهام
جمعه 22 شهریور 1392 03:50 ب.ظ
یلدا
یلدا :بله:)
جمعه 22 شهریور 1392 03:49 ب.ظ
مشکات
جمعه 22 شهریور 1392 03:49 ب.ظ
فائزه
جمعه 22 شهریور 1392 03:49 ب.ظ
پانیذ
جمعه 22 شهریور 1392 03:49 ب.ظ
شقایق
جمعه 22 شهریور 1392 03:48 ب.ظ
حسین
جمعه 22 شهریور 1392 03:48 ب.ظ
داناتلو
جمعه 22 شهریور 1392 03:47 ب.ظ
انسی مایکی
جمعه 22 شهریور 1392 03:45 ب.ظ
مایکی من
جمعه 22 شهریور 1392 03:44 ب.ظ
راف
جمعه 22 شهریور 1392 03:44 ب.ظ
نگین
جمعه 22 شهریور 1392 03:44 ب.ظ
101
جمعه 22 شهریور 1392 03:07 ب.ظ
چرا لئونارو؟
یلدا :خب دیگه بعدا میفهمی:)
جمعه 22 شهریور 1392 01:52 ب.ظ
ببخشید.قبلیه اتفاقی خصوصی شد.
یلدا :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30