تبلیغات
لاک پشت های نینجا 2012 - داستان عشق و انتقام قسمت15
 
لاک پشت های نینجا 2012
cowabonga
درباره وبلاگ


سلام من نگینم 15 سالمه عاشق کارتونو و انیمیشن اگه خبر جدیدی از انیمیشنای جدید داشتین بهم بگین اینم از این اووووه تموم شد در ضمن زود زود سر بزنین هر روز یه اپ جدید می کنم لذت ببرین از وبم نظر بدین به دلم

مدیر وبلاگ : نگین :
نظرسنجی
از کدوم شخصیت لاک پشتی خوشتون میاد؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

 

دریافت کد آپلود سنتر

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
ابزار پرش به بالا
سه شنبه 26 شهریور 1392 :: نویسنده : یلدا :
 اینم از ادامه داستان پس برید... 









   


 در دنیایی که سیریتنی پیدا کرد:

 راف...راف تو کجایی؟

سیریتنی؟سیریتنی تو اینجایی؟

اه راف خیلی خوش حالم که پیدات کردم . خوب گوش کن این دنیا رو باور نکن اینجایی که الان توش هستیم رو باور نکن چون این دنیا ساخته ذهنه توئه و واقعی نیست.استاد اسپلینتر به  من همه چیزو گفت حتی راه فرار از اینجارو.من میدونم باید چی کار کنیم.

تو..تو میدونی ولی چطوری؟

استاد اسپلینتر از طریق دهنم با من حرف زد و کمکم کرد.

خب راهه فرار از اینجا چیه؟
 
اون گفت باید تمرکز کنیم و به راهه فرار از ایتجا فکر کنیم تا بتونیم ذهنمونو کنترل کنیم ولی تو امروز باید خشم رو کنار بزاری.

چی خشمو کنار بزارم؟خودت که میدونی من با خشم بزرگ شدم با عصبانیت زندگی میکنم چطوری یه لحظه کنار بزارمش؟  

به خاطر استاد به خاطر برادرات به خاطر دوستات و به خاطر من.

هه ااااه باشه من ذهنمو کنترل میکنم .


ههه واااااای میدونستم راف.میدونستم که اینکارو میکنی.

خیله خوب حالا.

راف بیا بشین و دستتو بده به من و چشماتو ببند و به فرار از این دنیا فکر کن تا ذهنت از اینجا خارج بشه.

باشه


ولی نمیدونم چرا یه مشکلی هست من...من نمیتونم درست تمرکز کنم یه چیزی مانع من میشه

در دنیایی که کیتانا پیدا کرد:

لئو.لئو کجایی؟

کیتانا تو اینجا چیکار میکنی؟چه اتفاقی افتاده؟

لئو این دنیا هرگز واقعی نیست تو در خیالت هستی این یه روشه.من از استاد اسپلینتر کمک گرفتم.استاد از طریق ذهنم با من حرف زد و بهم گفت چه اتفاقی افتاده.

پس باید بقیه رو  هم پیدا کنیم تا بفهمیم ماجرا چیه.

باید از طریق همون تکنیک ارامش از این دنیا نجات پیدا کنیم.

فهمیدم استاد که راهیو بهت گفته.

لئو من وقتی سعی داشتم وارد دنیایی که تو توش زندانی هستی راه پیدا کنم یه نیرویی مانع کنترل ذهنم میشد خیلی عجیب بود

هممممم 

این یه نیروی خاصیه که از طرف شخص خاصی میاد.کسی که به ما و دنیای ما اشناست.کسی که این نیرو رو برای ذهنت میفرسته بی دلیل این کارو نمیکنه.

 پس بیا هرچی زودتر از این دینا بیرون بریم.

در دنیای که که اپریل پیدا کرد.

کیسی؟ککککیسیییی؟تو کجایی؟

اپریل من اینجام.اینجا خیلی عجیبه من...من نمیدونم کجام ؟

 اروم باش کیسی من از همه چیز خبر دارم استاد همه چیزو از طریق ذهنم بهم گفت.این در واقع خاطرات تو هست.این یه دنیای مجازی از حافظه ی توئه.من راه فرار از اینجارو میدونم.

 واقعا تو میدونی؟خب چطوری باید از این جا بیرون رفت؟

باید گذشته رو رو حساب خاطره بزاری.نباید مرورش کنی باید ازش درس بگیری.حالا هم ذهنتو کنترل کن.و چشماتو ببند.

اما...اما من احساس میکنم که نمیتونم.

نه اینطوری نیست تو میتونی همه میتونن. (فرشته ی نجات کیسی)

ممنونم اپریل.(کیسی)

 وقتی همه برگشتن  کنار هم بودن.اولش هیچ کس باورش نمیشد و نمیدونست چه اتفاقی افتاده ولی بعد از کمی صحبت از تمامه داستان متوجه شدن که چه اتفاقی افتاده.

خب پس این یه تکنیکه برای  گیج کردن و شکست دادن حریف.چه جالب   

اره این یه روشه که شریدر به کار گرفته.

اااا بچه ها یه سوال؟

بپرس

احساس نمیکنید یه نفر از جمعمون کمه؟ 

یکی نیست؟

اره.بزار ببینم.......اره درسته یوجین.یوجین نیست

اااا راست میگه یوجین نیست.

من میرم  پیشش

باشه دانی.تو برو دنبال یوجین و ما هممیریم به طبقه اصلی اونجا میبینیمت.

باشه.

دنیایی که داناتلو پیدا کرد.

اوووو اینجا جنگه.پس یوجین کجاست؟

اها پیداش کردم.یوجیییییییییین

دانی؟دانی چطوری اومدی؟

بعدا همه چیزو برات تعریف میکنم فعلا باید از اینجا بریم.

دانی یوجینو ازاد کرد و  می خواست که با یوجین به یه جای امن بره تا با هم به دنیای واقعی برن.که کارای جلوشونو گرفت.

هه به این راحتی نمیتونید فرار کنید.

اااه کارای خیلی مطمئن نباش.چون تو و شریدر به زودی شکست می خورید.

هاهاهاهاها  میبینم که شما از هیچی خبر ندارید ولی بعدا با خبر میشید.یکی از خودتون همیشه با ما بوده میدونم که میشناسیدش خوبم میشناسیدش.

تو چی داری میگی؟یکی از ما؟ولی کی؟

ناروووو بیا اینجا.
 
چی تو؟؟اما....اما چرا؟

تو یه خائنی تو نابود میشی. 
یوجین بیا از این دنیا فرار کنیم.تمرکز کن و ذهنتو ازاد کن تا از اینا خارج بشیم.

وقتی دانی و یوجین از اون دنیای خیالی خارج شدن هنوزم باورشون نمیشد که چرا یکی از خودشون بهشون خیانت کرده.

بعد از  رسیدن به سالن اصلی و ملحق شدن به بقیه بچه ها کسی متوجه یکی از دخترا نشد.چون یکی از دخترا از بقیه جدا شده بود و یوجین و داناتلو هم فراموش کردن که اون موضوع رو به بقیه بگن. همه اماده رویارویی با شریدر بودن که با یه مورد عجیب مواجع شدن...

در قسمت بعدی خواهیم فهمید که چه اتفاقی برای قهرمان های داستان خواهد افتاد.

برای قسمت بعدی 150 تا نظر بیشتر نمی خوام

 بازم خیلی ممنونم از ابجی جونم نگین که کمکم کرد

تا قسمت بعدی دوستان....  

 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 17 شهریور 1396 05:42 ق.ظ
I do consider all of the concepts you've presented on your post.
They are very convincing and can certainly work.

Nonetheless, the posts are too quick for beginners. May you please extend them a little from subsequent time?
Thank you for the post.
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:56 ب.ظ
I am regular reader, how are you everybody? This paragraph posted at this web page
is really fastidious.
سه شنبه 3 تیر 1393 08:21 ق.ظ
سلام این داستانت خیلی قشنگه ولی ای کاش رز و ل.ن از هم جدا نمی شدن و هنوزم عاشق هم بودن[قلب]
یلدا :مرسی عزیزم
جمعه 17 آبان 1392 12:54 ق.ظ
بابای
یلدا :
:|
باشه بای
جمعه 17 آبان 1392 12:52 ق.ظ
نه جدی بگو
یلدا :از یه پیج شکلک حروفارو پیدا کردم و گذاشتم
جمعه 17 آبان 1392 12:51 ق.ظ
من دیگه برم بای
یلدا :باشه بای
جمعه 17 آبان 1392 12:48 ق.ظ
واقعا؟؟؟؟؟
به نگین 17ساله نمیاد
یلدا :منم تو همین موندم
جمعه 17 آبان 1392 12:47 ق.ظ
یلدا چطوری اسمت رو این شکلی میکنی؟؟؟
یلدا :یه رازهنه شوخی کردم
جمعه 17 آبان 1392 12:44 ق.ظ
جریان چیه؟؟؟؟
یلدا :هیچی یه نفر با اسمه نگین بعدش محمد بعدش راف اومده بود داشت فحش میداد بعد منو مایکیو راف هم اومدیم و حرف بارونش کردیم و بعدشم دیگه اونا رفتن منم همین طور دارم جوابش میدم اما راف گفت فکر کنم این نگین 17 ساله باشه چون گفت صبحی باهاش دعوا کردیم
جمعه 17 آبان 1392 12:41 ق.ظ
یلدا؟؟؟؟؟؟
یلدا :اخخخخخ ببخشید رفتم پیشه توتو به کل یادم رفت
جمعه 17 آبان 1392 12:39 ق.ظ
یلدا نیستی
یلدا :چرا هستم
جمعه 17 آبان 1392 12:37 ق.ظ
یلدا :ولی الان دیگه خداحافظی کرد و رفت بخوابه
جمعه 17 آبان 1392 12:36 ق.ظ
اومدم
یلدا :محمد توی پست داستان عشق و انتقام قسمت 12 بود
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:50 ب.ظ
نگین یلدا کجایین
نگین : تو پست جدیدیم!!
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:48 ب.ظ
بچه ها چرا بم ج نمیدین
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:47 ب.ظ
نگین تمامه اونارو گفتم فعلا باید منتظر ج وایسم
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:46 ب.ظ
سلام به همگی
یلدا :سلام
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:46 ب.ظ
امدم
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:45 ب.ظ
سلام فائزه من داستانمو گذاشتم!!
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:42 ب.ظ
چی شده با کریس خوب شدید؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
یلدا :سلام فائزه.
نه هنوز تصمیمی گرفته نشده
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:41 ب.ظ
یلدا تو هم هی شکلک درست کن واسه خودت باشه؟؟؟
بابا اینا رو هیچ جا نداریم!!
یلدا :باشه اینقدر درست میکننننننننننننننننننم که نگو(قهقهه)
خب نداشته باشیم باید از ذهنت استفاده کنی و اسم شکلکیو که من میزارم برای خودت تجسم کنی.
اووو اوووو منو از بس رفتم تو جو داستان جوگیر شدم(قهقهه)
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:38 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخخخ دعوا و آرزو!!
یلدا :خخخخخخخ همینه(قهقهه)
چه کیفی داد دیروز
واقعا چه خاطره ای شد اخرین خاطر دست جمعی این تابستون.(اشک خاطره)
ولی مشتاق تابستون بعدم(مشتاق)
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:37 ب.ظ
هههههه چه باحال.
نگین اخرین پستی که نظراش از 1000 تا گذشت به جز این داستان زندگیه من قسمت سوم بود
بعد این همه مدت نظرا بیشتر از 1000 تا شد هورااااااااا
اونم مدیون چی هستیم؟مدیون دعوا
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:36 ب.ظ
هیچی بنیامین و کیریس رفتن وب شقا بهش گفتن بیا دوست شو و نمیدونم خیلی دوست دارم و از اینا!!

درواقع من فرستادمشون!!
یلدا :اهاا
هاهاهاها ایول ابجی شیطانی(یلدای جن ابجی شیطان)
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:33 ب.ظ
خخخخ نه مشکلی نیست به باباشم نمیگه!!
به بقیه هم بگه من موضوع رو حل میکنم!!
یلدا :نگین ماجرا چیه خیلی کنجکاو شدم؟
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:32 ب.ظ
فکرشو بکن بره به همه بگه هیچکس باور نکنه بعد بیارتشون پیش من
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:31 ب.ظ
خدا کنه نره به باباش بگه &-!
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:30 ب.ظ
به نظرم چی؟؟
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:30 ب.ظ
به نظرت
پنجشنبه 28 شهریور 1392 02:26 ب.ظ
جواب نمیده!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30