تبلیغات
لاک پشت های نینجا 2012 - داستان زندگی من (قسمت پانزدهم )
 
لاک پشت های نینجا 2012
cowabonga
درباره وبلاگ


سلام من نگینم 15 سالمه عاشق کارتونو و انیمیشن اگه خبر جدیدی از انیمیشنای جدید داشتین بهم بگین اینم از این اووووه تموم شد در ضمن زود زود سر بزنین هر روز یه اپ جدید می کنم لذت ببرین از وبم نظر بدین به دلم

مدیر وبلاگ : نگین :
نظرسنجی
از کدوم شخصیت لاک پشتی خوشتون میاد؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

 

دریافت کد آپلود سنتر

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
ابزار پرش به بالا
پنجشنبه 28 شهریور 1392 :: نویسنده : نگین :
خب اینم از این داستان رو به افتخار اشتی با ابجی یلدام مینویسم!!

بچه ها میدونید چی شد؟؟؟من اینو صبح نوشتم تموم شد و گذاشتم ولی بعد از ظهر اشتباهی پاکش کردم!!

این دومین باریه که مینویسمش
از وقتی سوکی اومده زده کلا جو رو عوض کردهوجودش واقعا یه نعمته!! منم دیگه تنها نیستم!!راستی فهمیدیم که سوکی هم مثل منه و قدرت جادویی داره و در مبارزه با اهریمن برای نجات دنیا کمک یار منه!!
راستی اسم جدید سوکی هویجه
اونم به من میگه شلغم
_ رزززززززززززززززززززززززززززززززززززززز
اینم نحوه ی صدا کردن جدید بنده است
_ چیه؟؟سسسسسسسسسسسسسوکی؟؟؟؟مگه اسم من زنگه اونجوری زززززززززز میگی؟؟؟
_ خو باحاله چه کنم؟؟؟

_ حالا چی کار داشتی؟؟؟
_ میای بریم خرید!!!

_ سوکیییییییییییییییییییی

_چیه؟؟خو درخواست کردم
_ سوکی ما دوساعت پیش خرید کردیم!!!یه عالمه هم لاک و لباس خریدی!!

_ خو یه چیزی یادم رفته!!
_ سوکی تو این یه هفته ای که اومدی پدر که سهله پدربزرگ پاها هم دراومده!!

_ باشه فردا میریم!!
_ واقعا ممنون به خاطر اینهمه گذشتت!!ولی خدا کنه یه اتفاقی بیفته فردا نریم!!
یه دفعه یه صدای گژ گژ از بیرون اومد رفتیم بیرون و دیدیم مایکی و دانی دارن به دوتا کریستال که از خونمون پیدا کرده بودیم نگاه میکردن رفتیم پرسیدیم چی شده که دانی یه سخنرانی داد
که فکر کنم سوکی هم مثل من ازش چیزی نفهمید!!!بعد یه دفعه صدای آزیر بلند شد دانی از تو کامی جونش چک کرد کجاست و ما هم رفتیم اونجا!!
لئو اونجا یه عالمه ردپا پیدا کرد و وقتی دنبالشون کردیم رسیدیم به یه سوراخ بزرگ تو دیوار بتنی!!!!دانی یه قسمتی از دیوار رو برداشت تا روش ازمایش کنه مایکی هم به هیچ عنوان از ماشین پیاده نمیشد!!
_ وقتی یه لاک پشت مثل مرغ بترسه چی میشه؟؟..............میشه مایکی
_ گفته بودن به بچه ها فیلم ترسناک نشون ندید عوارض داره باور نکردم ولی الان با چشمام دیدم!!

برگشتیم خونه دانی چند ساعت با اون تیکه سنگه ور رفت ولی متاسفانه هیچی نشد!!!استاد ازش سوال کرد ولی یه عالمه جواب بی سرو ته به استاد داد!!استاد گفت به نظرم باید اول اطلاعات جمع کنی دانی!!
لئو هم که کلا جو گیر گفت
_ کی با یه سفر اکتشافی موافقه؟؟؟
_ من
_ من
_ من
_ من

_ مایکیییییی؟؟؟
_ مییییییین
_ کافیه!!
_ موفق باشید پسرانم!!
_ بله برادرانم موفق باشید!!!
_ د بیا بینیم!!!
_ ا راف لاکمو ول کن!!
یه دفعه یه پس گردنی خوردم برگشتم دیدم سوکی داره اینجوری نگام میکنه!!

_ چته ؟؟؟چرا یهو جنی میشی؟؟؟
_ نمیشد یه چیز دیگه از خدا بخوای خرید من عقب نیفته؟؟؟
منم برای تلافی یه نیشگون حسابی گرفتم که سوکی برگشت بهم حمله کنه!!
_ او او او صبر کن زدی منم زدم دیگه اتش بس
_ باشه اتش بس!!

وسایلمونو جمع کردیم ورفتیم همونجایی که یه سوراخ بود و از توش رد شدیم و رسیدیم به یه سرویس متروی قدیمی که دیواراش داشت میریخت قرار شد ساکت باشیم ولی یه دفعه عطسه ی مایکی گرفت که خوب شد راف زود جلوی دهنشو گرفت!!
_ صدات در نیاد!!!
_بوووووشه(تو دماغ)
حرکت کردیم ولی دوباره این مایکی عطسه کرد !!!ولی خداروشکر سقف رو سرمون نریخت!!یهو از اونور یه هیولای گنده و بی شاخ و دم پیداش شد و نعره کشید که باعث شد همه جا خراب بشه و ما هم دویدیم تا نجات پیدا کنیم ولی چراغ قوه هامون افتاد و همه جا تاریک شد!!ولی دانی با استفاده از اون کریستالا یه نور ایجاد کرد!!بعد از یه کم داد و هوار راف سر مایکی به راهمون ادامه دادیم!!ولی یه جا باید صخره نوردی به طرف پایین میکردیم!!
یه کم بعد رسیدیم پایین!!
_ حتی کمر دردم هم کمر درد گرفته!!
_ دیسک منم دیسک پیدا کرد!!
_ وای ارتروزم!!
_ ای وای سیاتیک کمر گرفتم!!
_ اون دیگه چیه؟؟

_ اعصاب کمرم درد گرفت!!
_ اها!!
_ مرضا رو ول کنید باید بخوابیم ولی به نوبت باید کشیک بدیم!راف کشیک اول رو تو بده!
_ باشه!
و خوابیدیم

دوباره همون مرد و من تو بغل تو یه زن که داشت میدوید ولی یه دفعه خورد زمین و من پرت شدم
داشتم جیغ میزدم که یهو با سیلی یه نفر چشمامو باز کردم!!راف بود نشسته بود و داشت منو نگاه میکرد که پریدم تو بغلش و گریه کردم اونقدر گریه کردم تا خوابم برد!!

یه دفعه با صدای بلند شید راف همه بلند شدیم و متوجه شدیم که یکی از اون هیولاها داره یه سنگ رو به طرف ما هل میده!!زود دویدیم ولی رسیدیم به یه پل خراب من و سوکی پرواز کردیم اون طرف پل و راف یه طناب پرت کرد که گره زدیمش دور یه سنگ و پسرا طنابو گرفتن و پریدن اینور و خوردن به صخره اون سنگ هم پرت شد ته دره !!من و سوکی هم اون قدر قدرت نداشتیم که بکشیمشون بالا که یه دفعه خودشون رو تاب دادن و اومدن بالا!!!

_ نزدیک بودا!!!
_ حالا چجوری برگردیم؟؟؟
_ بچه ها این جا رووووووووووووووو
_ کجا رووووووووووووووو

_
ادای منو در نیار!!به نظر میاد این در از داخل و به زور باز شده!!!انگار یه چیز بزرگ میخواسته بیاد بیرون!!
_ نگو من میترسم!!!

_ به نظرم اینجا ازمایشگاه ژنتیکیه!!
_ وای بازم این علامت!!!
_ مگه چه علامتیه؟؟؟
_ چرا هر جا میریم این شریدر پیداش میشه!!!چرا محو نمیشه؟؟؟
_ شریدر کیه؟؟
_ یه ادم با یه زره تیغ تیغی!!
_ الاغ جوجه تیغی!!
_
_
_
_
_
_ چیه فقط شما بلد نیستید که اسم بزارید رو ادما !!!

_ بزارید اینجا انگار چندتا ویدیو هستش!!

دانی ویدیو ها رو باز کرد که توش یه مرد کلا داشت درمورد کارشون گزارش میداد که انسان ها رو به هیولا تبدیل میکردن و در اخر اون هیولاها میخوردنشون!!!من که تو اون صحنه چشامو بستم!!!
یهو دوباره صدای نعره ی هیولا اومد!!
_ به نظرم دیگه اکتشاف بسه بهتره برگردیم!!
_ نمیگفتی هم داشتم برمیگشتم!!
_ بیاین بریم!!
_ توروخداااااااااااا
وسایلامونو برداشتیم ولی همین که خواستیم بریم دیوار سوراخ شد و سه تا هیولا از ش اومدن بیرون!!
_ بچه ها بهم نگید که این اخر فیلمه

_ امیدوارم نباشه!!



خب نظر نمیخواد فقط 20 تا لایک کنین!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:59 ب.ظ
It's very straightforward to find out any matter on web as compared to books,
as I found this paragraph at this site.
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 03:56 ب.ظ
شنبه 14 آذر 1394 09:01 ب.ظ
به نظرم تا اینجا رز راف رو بیشتر دوست داره یه بار تو خواب دست راف رو میگیره میخوابه یه بار میپره تو بغلش اصلا یه وعضی
پنجشنبه 18 مهر 1392 04:58 ب.ظ
نگین مییای تو داستانم
اگه دوست داشتی بیای برو توی پست فرم داستان
نگین : باشه میام!
چهارشنبه 3 مهر 1392 03:38 ب.ظ
عالییییییییییییییییییییییییییییییی بووووووود خعلییییییییییییییییی باحال بووووود
نگین : سلام مایکی جونم!!
یکشنبه 31 شهریور 1392 09:03 ق.ظ
سلام نگین هستی؟
اگه هستی تو پست خودم یه نظر بده تا بفهمم چون منم هستم
شنبه 30 شهریور 1392 07:02 ب.ظ
شما این جایید ؟؟؟
شنبه 30 شهریور 1392 06:06 ب.ظ
کجای وبه آواتار؟
آریا : هر جا باشین .
شنبه 30 شهریور 1392 06:01 ب.ظ
دیدیش؟
آریا : می گم لیان وب آواتار . اون جام و دو جا نمی تونم باشم .
شنبه 30 شهریور 1392 05:54 ب.ظ
واقعا کجا گفتش؟به من بگو؟
شنبه 30 شهریور 1392 05:53 ب.ظ
برین نظراته پسته عروسی رو بخونین!همش رو بگردین.به اونجایی برسین که منو آرمین و مایکی و ابولفضل با هم حرفیدیم
آریا : باشه .
شنبه 30 شهریور 1392 05:51 ب.ظ
کیم بهت گفته که آرمین یه کاری باهاش کرده؟والا منم نمیدونم آرمین چه مرگشه
آریا : کیم به من چیزی نگفت ولی گفت یه آتو از آرمین دارم و همیشه می بینم که آرمین رو با اون تهدید می کنه .
شنبه 30 شهریور 1392 05:50 ب.ظ
فقط شما نه.با همه
آریا : خوب علت چیه ؟
شنبه 30 شهریور 1392 05:50 ب.ظ
با من که بالا خره آشتی کرد.خیلی در موردش فکر کرد تا فهمید من بیگناهم
آریا : اه !بی گناه ؟؟ مگه فکر می کرد گناه کارید ؟؟
میشه تند تر تایپ کنید ؟
شنبه 30 شهریور 1392 05:49 ب.ظ
متاسفانه آرمین باهاتون قهره.با همه قهره
آریا : با من چرا ؟؟ مگه من چکار کردم ؟؟
شنبه 30 شهریور 1392 05:44 ب.ظ
من اون موقع با گوشی بودم دوناتلو! :|
آریا : سلام . آرمینو هم بیارید دلم هواش رو کرده اون نامرد دلش هموای منو نکرده ؟؟
شنبه 30 شهریور 1392 05:37 ب.ظ
سلام هستید؟؟؟
شنبه 30 شهریور 1392 03:44 ب.ظ
اینم بیستمی داستانو بزار
شنبه 30 شهریور 1392 03:33 ب.ظ
والا منم نمیدونم.دانی یه لحظه صبر کن.میخوام لپتابم رو روشن کنم. الان میام.
آریا : مگه الان با چی هستین ؟
شنبه 30 شهریور 1392 03:31 ب.ظ
واقعا؟ولی من کورا رو ندیدم.
میگم کامیک های آواتار رو که راجبشون میگفتی تو ایران هست؟
آریا : نوپ ! کجا گفتم ؟؟
شنبه 30 شهریور 1392 03:30 ب.ظ
باشه بابا.

بی جنبه خودتی!

داشتیم شوخی میکردیم پسر!

باشه خودم میندازمش.نه به آرمین میگم بندازش!
آریا : آره می دونم من هم شوخی می کردم . می گم خبر ندارید فصل جدید لاک پشتا کی میاد >؟
شنبه 30 شهریور 1392 03:27 ب.ظ
باشه.

به یه شخصی میگن نگو باشه میگه باشه.
آریا : آواتار کورا داره فصل های جدیدش میاد . فوق العاده است !!!
شنبه 30 شهریور 1392 03:24 ب.ظ
به تو همه چه!
خودت دستمال رو آوردی!
حالا خودت باید بندازیش!
آریا : به من چه ! دفعه ی دیگه دستمال به چین آدم بی جنبه ای نمی دم (قهر)
شنبه 30 شهریور 1392 03:22 ب.ظ
من فقط فصل یک قسمته یکش رو دیدم با فصله سه از قسمته یکش تا نه.
آریا : خوب پیشنهاد می کنم دانلودشون کنید چون خیلی جالبند .
شنبه 30 شهریور 1392 03:20 ب.ظ
ممنون دوسته من!

فییییییین! فیییییییییییییییین!

خب حالا بی زحمت دستمال رو بنداز سطله آشغال!
آریا : به من چه !!! خودتون بندازید !
شنبه 30 شهریور 1392 03:17 ب.ظ
دیدم ولی از آپارات.اگه پرشین تونه ما قطع نمیشد الان میدیدمش.
آریا : خوب تا کجاش رو دیدین ؟ پرشین تون مهم نیس ! آدم باید جدید تر از دوبله فارسی باشه ! باید کورا ببینه نه مثل پرشین تون مال 7 سال قبل رو ببینه !
شنبه 30 شهریور 1392 03:16 ب.ظ
آری دوسته من.آری.شما درست میگویید.خداحافظ. اهههههه.اهههههع.میشه یه دستمال بدین لطفا؟
آریا : بفرمایید این هم دستمال .
شنبه 30 شهریور 1392 03:14 ب.ظ
روزه اوله مدرسه خواب نمونین صلوات!
آریا : الهم صل علی محمد و آل محمد !!! می گم آواتار رو هم دیدید ؟؟
شنبه 30 شهریور 1392 03:10 ب.ظ
یکی دیگه.میگه

یادش بخیر دبستانی بیدیم.دغدغه هامون این بید وقتی کسی در تابستون ازمون میپرسید کلاس چندمیم.کلاسی کهتموم کردیم رو بگیم یا اونی که قراره بریم.
آریا : ههه ! راستی چیزی نمونده ! خداحافظ ای تابستان تا 9 ماه دیگه !
شنبه 30 شهریور 1392 03:07 ب.ظ
نه کاره من نبید.یکی دیگست ولی واقعیه.
آریا : خدا شفاش بده !!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30