تبلیغات
لاک پشت های نینجا 2012 - داستان عشق و انتقام قسمت اخر
 
لاک پشت های نینجا 2012
cowabonga
درباره وبلاگ


سلام من نگینم 15 سالمه عاشق کارتونو و انیمیشن اگه خبر جدیدی از انیمیشنای جدید داشتین بهم بگین اینم از این اووووه تموم شد در ضمن زود زود سر بزنین هر روز یه اپ جدید می کنم لذت ببرین از وبم نظر بدین به دلم

مدیر وبلاگ : نگین :
نظرسنجی
از کدوم شخصیت لاک پشتی خوشتون میاد؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

 

دریافت کد آپلود سنتر

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
ابزار پرش به بالا
یکشنبه 31 شهریور 1392 :: نویسنده : یلدا :
 خب اینم از قسمت اخر.
برید ادامه و قسمت اخر داستانو بخونید... 


 این رنگ استاده
این لئوئه
این رافه
این دانیه
این مایکیه
این رزه(نگین)
این النوره 
این سیریتنی(رافN)
این ملیساست
این کیتاناست(لئو)
این اپریله 
این کیسیه
اینم ماکوئه
این لئونارو(شقایق)
اینم لئونارا(یلدا
اینم امیلی(الهام)
اینم رزالین
اینم یوجین(دوناتلو)
اینم الکساندرا(فائزه)
اینم کارای
اینم شریدر

حسابی تشکر میکنم از ابجی گلم نگین که برای رنگ بندی و کمک تو داستان کمکم کرده.
پس این قسمتو همون طور که دوست داشتیم به ابجیمنگین تقدیم میکنم

اما..اخه چرا خواهر من؟

ناراحت نباش لئونارا بزودی هممون متوجه میشیم.

اه..امیدوارم

اممممم.........

لئونارا میشه زخمتو ببینم؟ بنظرم اشناست

اشنا؟اممم.باشه.

وقتی یوجین یه نگاهی به زخم لئونارا انداخت شکه شد و تعجیب کرد.

چیزی شده یوجین؟

چی؟نه نه ....بریم.

الان ما داریم کجا میریم؟

ااااهه خنگه ما داریم میرم به جنگ با شریدر دیگه

اها حالا فهمیدم.

یو هاهاهاهاهاها

شریدر.بالاخره تصمیم گرفتی خودتو نشون بدی؟

اومدم همتونو نابود کنم و جهانو به تصلط خودم در بیارم

تو با من  طرفی.

سنسی؟شما...شما اینجاید؟

فرزندانم برید و خطری که دنیارو تهدید میکنه رو رفع کنید من خودم با شریدر رو به رو میشم.

ولی استاد...

برید پسرا.

چشم استاد

شما هیچ جا نمیرید.

چی؟؟؟؟تو؟

اما....چرا؟

لئو....لئونارو.چرا؟چرا خواهر با من اینکارو کرد؟


  ساکت باش رزالینا.من هیچ تورو دوست نداشتم از اولم ازت متنفر بودم

چی؟؟؟؟؟؟؟رز...رزالینا....لئونارو تو...تو چی داری میگی؟

داستانش خیلی طولانیه.

خب بگو من حق دارم همه چیزو بدونم.


نه تو هیچ حقی نداری.نه تو و نه رز

من؟؟؟؟چرا؟؟؟؟اهههه لئونارو درست حرف بزن تا ماهم بفهمیم.

اهههه من....نمیتونم و نمیگم

ااااا خیلی حرف میزنی.بچه ها حمله کنیم؟

اره حملههههههههههههه

همه مشغول مبارزه با کرنگ ها و نینجا های سیاه شدن.ولی دان و بقیه متوجه حال عجیب و بهم ریخته یوجین نبودن.چون یوجین چیزی رو فهمیده بود که سال ها باورش نداشت...
بالاخره لاکپشتا و دوستانشون تونستن کرنگ ها و نینجاهارو از بین ببرن ولی هنوز دنیا در خطر بود.

شاید سربازا رو نابود کرده باشین ولی هرگر موفق نمیشید.حاضرم بمیرم ولی شما موفق نشید

اما...اما چرا؟چرا ماجرارو برامون نمیگی؟

برای چی باید بگم؟چه دلیلی داره؟

چون هم من هم رز و هم خودتو از این وضعیت نجات بدی.

اههه خیله خوب باشه من ماجرارو میگم پس فقط گوش کنید...

زمانی که تو نوان خانه بودم همیشه تنها بودم من فقط  خانوادمو میخواستم.روزی دوتا دختر کوچولو رو به نوان خانه اوردن.کسی اون دوتا دخترو اورد ناشناس بود.من تمام مدت پشت در ایستاده بودم و به حرفاشون گوش میکردم.شنیدم که این دوتا دختر دوقلو هستن  و در یک حادثه خانوادشونو از دست دادن اونا یک برادر داشتن که ازش خبری نشد.اون زن میگفت اسمشون رزیتا و رزالینا هست از گردنبند توی گردنشون فهمیده بود.ولی نخواست که این دوتا از خواهر بودن هم باخبر بشن اون زن اسرار داشت اسم یکیشونو لئونارا بزاره برای هیمن اسم خواهر کوچیک تر لئونارا شد و خواهر بزرگتر رزیتا موند از اونجایی که مسئول نوان خانه به دلیله پیری مرد و شخص جدیدی جایگزینش کردن داستان دو خواهر برای همیشه مخفی موند و فقط من از این ماجرا خبر داشتم.من فقط می خواستم خانوادم برگردن و منو با خودشون ببرن اصلا با این موضوع مشکلی نداشتم هرچند که مسئول جدید فکر میکرد من و لئونارا واقعا خواهریم.
اون موقع سه تا دختری بودن به اسم رزیتا سیریتنی و النور که علاقه زیادی به مهارت های رزمی داشتن لئونارا هم علاقه شدیدی به نینجتسو داشت و بار ها ازم خواست که به گروهشون بپیوندیم ولی من هر دفعه مخالفت کردم و نگذاشتم وارد گروهتون بشه.تا اینکه یه روز شما رفتید لئونارا خیلی ناراحت شد برای همین تصمیم گرفت که فرار کنه منم مجبور شدم باهاش برم همین باعث شد من خانوادم از دست بدم چون روزی که به دنبالم اومدن  من فرار کرده بودم خیلی ناراحت و اعصبانی بودن چون بعد از سال انتظار برای خانوادم از دستشون دادم و مجبور شدم با یه دختر دیگه برم که اصلا خواهرم نبود.  بعد از کلی گشتن شمارو تو یکی از مبارزه هاتون پیدا کردیم لئونارا خیلی خوشحال بود ولی من نه من هنوزم می خواستم پدر و مادرمو ببینم تا اینکه روزی کارای منو پیدا کرد و  منو پیش شریدر برد اونجا بود که فهمیدم پدرم شریدره اون به من گفت که پدر واقعیمه ولی  از مادرم چیزی نگفت. من خیلی وقته که به شریدر خدمت میکنم چون چیزی که فهمیدم باعث نفرت من شد  نمیتونم ازشون حرفی بزنم چون راز منه ولی نمیدونم چرا و چه نیرویی هیچ وقت باعث جدایی شما از هم نشد.در واقع تو و رز خواهرید و اسم واقعی تو رزالینا هست.اون گردنبندی که تو گردنتون بود پیش منه این داستانی بود که ازش متنفرم.

یعنی.....

هرچیزی که گفتم واقعیته.این گردنبندی که متعلق به شماست.من تصمیم دارم برای همیشه برم.

این گردنبند....ماله مه؟؟؟؟؟رز خواهرمه؟؟؟؟ 

 
گردنبند رز و رزالینا مثل هم بود.گردنبند رز اسمش به رنگ ابی باز و نگین کاری شده بود و گردنبند رزالینا اسمش به رنگ گلبهی بود که نگین کاری شده بود.اونا از چیزی که شنیده بودن واقعا متعجب بودن و نمیدونستن چی بگن.

رزیتا.....

رزالینا....

خیلی خوش حالم که بالاخره خواهر واقعیمو پیدا کردم.

منم همین طور.

بعد از تعریف ماجرا لئونارو ناپدید شد.رزیتا و رزالینا گردنبندو گرن خودشون انداختن و خوشحال به حقیقتی که فهمیدن فکر میکردن.

بچه ها....باید اون دستگاهو از کار بندازیم تا نتونه اشعشو راه بندازه سریع باشید

درسته اول استاد.

اما نمیشه این دستگاهو ول کنیم پس تقسیم میشیم. راف مایکی کیسی ماکو با من بیان و بقیه برن سراغ دستگاه.

من و یوجین میریم و دستگاهو از کار میندازیم دخترا هم بیان به کمکمون.

باشه بریم

استاد اسپلینتر....ما اومدیم که کمکتون کینم.

پسران من شما باید به بقیه کمک کنید.

استاد بقیه دارن اینکارو میکنن.ما اومدیم که به شما کمک کنیم.

هاهاهاهاها شما هیچ کاری نمیتونید بکنید.

ما همگی پشت استاد اسپلینتر هستیم.

دان یوجین و بقیه:

تو مطمئنی بعد از انجام این کارایی که بهمون گفتی این دستگاه از کار میفته؟

اگه اینطوری نشد چی؟

اروم باشید بچه ها باید امیدوار باشیم که میشه

خداکنه که همین طوری باشه
 
اااا پس چرا هیچ کاری نمیکنید ؟خب زودباشید دیگه

پس شروع میکینم

دان.....اینجا چی نوشته؟

عالیه داره درصدهاش پر میشه تا دستگاهو از کار بندازه
.
.
.

.

.
.
.
هوراااااااااا ما موفق شدیم.

خب حالا که موفق شدیم و دیگه هیچ خطری نیست بهتره بریم به بقیه کمک کنیم

موافقم

در کنار استاد و بقیه:

شما تنهایی نمیتونید منو شکست بدید.

ما تنها نیستیم همگی جلوت می ایستیم.

دقیقا همین طوره.

هاهاهاها


 این اتحادی که ما داریم تورو نابود میکنه.

پسرانم و دخترانم شروع کنید.

لاکپشتا و دوستاشون به همراه استاد اسپلینتر موفق شدن شریدرو شکست بدن و تبعیدش کنن برای همیشه.  

پس از اون ماجرا لاکپشتا به همراه دوستاشون دنیارو نجات دادن و شریدرو برای همیشه تبعید کردن.
رزیتا و رزالینا خیلی خوش حال بودن که همه ماجرارو فهمیدن.اونا متوجه شدن که طی اون حادثه برادرشون یوجین هم زنده بوده و همیشه به انتظار خواهراش بوده.اون روز استاد اسپلینتر به قول خودش انتقام  عشق عزیزش تن شن رو گرفته.رزیتا رزالینا و یوجین از یک خانواده بودن و از اونجایی که همیشه به هم امید داشتن تونستن همدیگرو پیدا کنن. 
از اون به بعد  کیتانا ملیسا النور   سیریتنی رزالین و الکساندرا با لاکپشتا و استاد زندگی کردن.
 
کیسی و اپریل هم با هم زندگی کردن.

رزیتا رزالینا و یوجین هم قرار شد که به همراه ماکو کنار لاکپشتا زندگی کنن اونا هم قبول کردن.

امیلی و کارای تصمیم گرفتن باهم به ژاپن برن و باهم یه زندگی تازه ای رو شروع کنن.

همه دیگه با هم دوست بودن و همیشه بیشتر وقتشونو باهم میگذروندن.و تازه مفهوم واقعی عشق و انتقامو فهمیدن اونا در کنارم هم میتونستن معنی عشق دوستی و کنار هم بودنو بفهمن و هنگامی که انتقام گرفتن احساس خوبی داشتن.


برای همینه که زندگی بی عشق و انتقام نمیشه نه تنها برای لاکپشتا بلکه برای همه...

پایان داستان عشق و انتقام.

تاریخ   92/6/31

ساعت11:46

                  امیدوارم لذت برده باشید.باااااااااااااای دوستان 



 

 


 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:45 ب.ظ
constantly i used to read smaller articles which also
clear their motive, and that is also happening with this paragraph which I am reading at this place.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:05 ق.ظ
This is really interesting, You are a very skilled blogger.
I have joined your feed and look forward to seeking more of
your wonderful post. Also, I have shared your site in my social networks!
جمعه 22 اردیبهشت 1396 06:20 ق.ظ
Do you mind if I quote a couple of your posts as long
as I provide credit and sources back to your site?
My blog is in the exact same area of interest as yours and my users would certainly benefit from some of the information you present here.
Please let me know if this ok with you. Appreciate it!
چهارشنبه 26 آبان 1395 07:35 ب.ظ
عالی

یکشنبه 24 مرداد 1395 08:09 ب.ظ
عالی
چهارشنبه 2 دی 1394 03:17 ب.ظ
چه جالب
جمعه 8 اسفند 1393 05:38 ب.ظ
از بس زیبا بود که دوباره خوندم ^_^ مرسی عزیزم ! دوست دارم !
پنجشنبه 7 اسفند 1393 01:56 ب.ظ
من عاشق این داستان شدم همشونو دوست داشتم نمی دونستم از لاکپشتاست عالی بود نگین!
پنجشنبه 6 آذر 1393 05:46 ب.ظ
عالییییییی نیجا
جمعه 31 مرداد 1393 02:26 ب.ظ
خیلییییییییییییییییییییی قشنگ بوووووووود
یلدا :مرسی ممنون
جمعه 23 اسفند 1392 08:56 ب.ظ
عالی بود
دوشنبه 19 اسفند 1392 06:31 ب.ظ
دوشنبه 19 اسفند 1392 06:28 ب.ظ
سلام من هستم
پنجشنبه 5 دی 1392 06:03 ب.ظ
یلدا :
پنجشنبه 14 آذر 1392 11:42 ق.ظ
دوستون دارم قهرمانان
یلدا :مرسی
پنجشنبه 14 آذر 1392 11:40 ق.ظ
ای بابا من برنامه هاتونو خیلی کم میبینم
یلدا :اشکالی نداره
یکشنبه 10 آذر 1392 03:35 ب.ظ
هیچ کس نیست
شنبه 9 آذر 1392 10:46 ب.ظ
سلام یلداجون من النازم
یلدا :
تو الناز توی مدسه هستی یا نه؟
شنبه 9 آذر 1392 10:27 ب.ظ
سلام دوست درین بچه ها بامن هم دوست بشین
یلدا :اااا اولا شما؟
دوما الان کسی نیست
سوما من که اصلا تورو نمیشناسم
و ممنون که توی پست داستانم نظر دادی
پنجشنبه 7 آذر 1392 06:24 ب.ظ
خوب بود
مرسی نگین جان
دستت درد نکند
یلدا :اول سلام
دوما خیلی ممنون لطف دارید
سوما به نویسنده این مطلب توجه کنید و چشم بسته نگید من یلدا هستم یکی از نویسنده های اینجا
چهارما خواهش میکنم
و پنجما این داستان از قسمت 13 فکر کنم دیگه برای ادامه دادنش به من واگذار شد
پنجشنبه 11 مهر 1392 03:25 ب.ظ
خوب بچه ها بیاید اون جا ! این جا کاری پیش نمیره فقط اگه طرحی کار خصوصی داشتین بگین این جا .
یلدا :اها. باشه
پنجشنبه 11 مهر 1392 03:23 ب.ظ
همین کیریس که این جا هست و هر روز هم توبه می کنه !! فکر کردید طرفدار لاک پشتا هست ؟؟؟
یلدا :نه.اصلا. اومده برای دوستی و چت
پنجشنبه 11 مهر 1392 03:22 ب.ظ
میبی!!
یلدا :یس میبی
پنجشنبه 11 مهر 1392 03:22 ب.ظ
شاید اشتراک بود !
یلدا :خب بفرمایید شروع کنیم.
از الان جلسه رسمیست
پنجشنبه 11 مهر 1392 03:21 ب.ظ
منم کردم یعنی همزمانیمون تو لوزالمعده ام!!
یلدا :منم تو همین موندم
پنجشنبه 11 مهر 1392 03:20 ب.ظ
آقا من خودم بحثو شروع کردم !!
یلدا :
پنجشنبه 11 مهر 1392 03:19 ب.ظ
خب یلدا اومدم!!
یلدا :منم اومدم
جمعه 5 مهر 1392 07:54 ب.ظ
قشنگ بود
یلدا :خواهش میکنم
پنجشنبه 4 مهر 1392 03:28 ب.ظ
خانم یلدا اول سلام دوم من با شما موافقم . البته صداش رو ر نیارید !
یلدا :وای.شدید انگار جن.شما کجا بودید؟(شکه)
خب اول سلام.دوم ممنون چون راستشو گفتم.چشم چیزی نمیگم
پنجشنبه 4 مهر 1392 01:51 ب.ظ
واقعا عالی بود به نظر من نویسنده ی این داستان واقعا استعداد این کار رو داشته و تونسته منظورشو خوب برسونه.واقعا به نظر من سشما نویسنده ی بزرگی میشید
یلدا :مرسی.خیلی ممنون.لطف دارید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30