تبلیغات
لاک پشت های نینجا 2012 - داستان زندگی من (قسمت هجدهم )
 
لاک پشت های نینجا 2012
cowabonga
درباره وبلاگ


سلام من نگینم 15 سالمه عاشق کارتونو و انیمیشن اگه خبر جدیدی از انیمیشنای جدید داشتین بهم بگین اینم از این اووووه تموم شد در ضمن زود زود سر بزنین هر روز یه اپ جدید می کنم لذت ببرین از وبم نظر بدین به دلم

مدیر وبلاگ : نگین :
نظرسنجی
از کدوم شخصیت لاک پشتی خوشتون میاد؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

 

دریافت کد آپلود سنتر

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
ابزار پرش به بالا
چهارشنبه 15 آبان 1392 :: نویسنده : نگین :
خب این قسمت هم به نظرم باید یکی از عالی ترین قسمتا بشه بنویسیم ببینیم چی میشه دیگه



این قسمت : استادم کجاست؟؟؟



راستی دریا گفت اینو به خدمتتون برسونم بعد از اینکه خوندینش برید دنباله ی داستان رو بخونید!

سلام

راستش برای اولین بار باید یه اعترافی بکنم

راستش رو بخواین اون علیرضا من بودم همون علیرضایی که دریا رو دوست داشت

خب .........من میخواستم دونفر رو امتحان کنم که کردم که نمیگم قبول شدن ولی خوب دادن

اون دو نفر هم شقایق و کامران بودن

نه شقایق مایکی اون یکی تتلو

الان میدونم چه حسی دارین ناراحتین ولی خیلی شرمندم واقعا معذرت میخوام

تو این موضوع خودم هم خیلی فش خوردم یعنی به عنوان علیرضا فش خوردم

مهم نیست

مهم اینه که فهمیدم  درموردم چی فکر میکنید خب کامران  رو امتحان کردم و همچنین شقایق

و از عوامل پشت صحنه که نگین نام داره تشکر میکنم که گزاشت تو وبش تا همه ببینن

راستی یادم رفت بگم مایکی اون علیرضایی که اومده بود تو وب مایکی کوچولوی من و تو داستان ثبت نام کرده بود و نظرات تکراری میداد اون من نبودم

من نبودم

یکی دیگه بود نمیدونم کی بود

ولی من نبودم به هرحال بازم شرمندم


استاد بهم گفت  بهم میگه چجوری یه استاد پیدا کنم و گفت که صدام در نیاد تا برادرام متوجه نشن ولی خوابم نمیبره!!یعنی تو یه کشور غریبه اون سر دنیا کجا باید برم؟چی کار باید بکنم؟؟؟وای سرم داره منفجر میشه!!یه دفعه یه دستی رو شونه ام نشست بلند شدم و متوجه شدم استاد بالا سرمه بهم اشاره کرد بلند شم!!با هم رفتیم رو پشت بوم خونه ی اپریل و استاد یه کوله پشتی بهم داد و آدرس خونه ی یه نفر به اسم انشنت وان(ancient one یا همون مرد افسانه ای) رو بهم داد و بغلم کرد و گفت :« دخترم موفق باشی میدونم که میتونی!و میدونستم که این روز میاد»من واقعا مات و مبهوت حتی نمیتونستم چیزی بگم ولی به زور یه کلمه از دهنم در اومد و گفتم :«دلم براتون تنگ میشه ولی باید برم برام بهترین فرصته تا افکارمو سر و سامون بدم!!»
استاد بهم گفت اگه تو کشتی که داره به سمت ژاپن میره قایم بشم زودتر میرسم!همین کارو کردم ولی تو کشتی داشتم زار زار گریه میکردم که چرا با بقیه خداحافظی نکردم دلم برای همشون تنگ میشد!!و معلوم هم نبود چه مدت دارم میرم !!از بس گریه کردم که چشام سنگین شد و خوابم برد تو خواب دوباره اون صحنه ی اتیش سوزی اومد جلوی چشام ولی ایندفعه کامل تر اون زنه میفتاد روی زمین و من یه جورایی پرت شدم توی بوته ها و همین جوری داشتم اون زن رو نگاه میکردم که یهو شریدر اومد جلو و دستکش تیغه دارشو برد بالا و اون زن رو کشت!!

تو خواب داشتم گریه میکردم که با صدای بوق کشتی از خواب پریدم خدای من رسیده بودم به ژاپن صبح شده بود!طبق اون نقشه ای که استاد اسپلینتر به من داده بود از بین جنگلا و جاده ها رفتم البته نامرئی شده بودم تا کسی منو نبینه وقتی رسیدم خورشید داشت غروب میکرد دوباره به حالت عادی برگشتم و رفتم توی حیاط خونه و یه مرد کوتوله و چاق رو در حال آب دادن به گیاهای باغچه ی حیاطش دیدم رفتم جلو وسلام دادم برگشت طرف من یه نگاه به سر تا پام کرد و دوباره مشغول آب دادنش شد!!
_ سلام دخترم چی کار داری ؟؟
.....
_ چرا دو ساعته داری مات و مبهوت منو نگاه میکنی؟؟؟
_ آخه انتظار همچین عکس العمل گرم و دوستانه رو نداشتم و منتظر بودم یه تعجبی ترسی وحشتی چیزی بکنین!!
_ من چیزای عجیب تر از تو هم دیدم!!مثل یه موش بزرگ و 4 تا لاک پشت مثل خودت!!
_ منظورتون برادرام و پدرم ان؟؟؟
_ چی تو دختر اسپلینتری؟؟؟ولی اونموقع که برادرات کوچیک بودن و با اسپلینتر اومدن تو بینشون نبودی؟؟؟
_ ام راستش قضیه اش مفصله من رو بعدا استادم توی فاضلاب پیدا کرده!
_ که اینطور خوب چی کار داشتی؟؟؟
_ امممم من از نیویورک اومدم اینجا و به دنبال یه استادم و پدرم گفت که اینو بدم به شما!
و نامه رو دادم بهش!گرفت نامه رو خوند و یه کم تعجب کرد یه کم به من نگاه کرد دوباره نامه رو خوند!!
_ تو واقعا منجی جهانی؟؟؟
_ بله!! تو نامه نوشته بود؟؟؟
یه دفعه تعظیم کرد و گفت:«
_ واقعا این افتخار منه که در خدمت شما باشم!!
_ چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟
_ شما یکی از مهم ترین افراد دنیا هستید همه باید بهتون احترام بزارن خیلی زود با هم میریم پیش استاداتون تا تعلیم ببینید الان خسته اید و بهتره استراحت کنید!!
_ میدونید چی آزارم میده؟؟؟
_ چی؟؟؟بگید تا از صحنه ی زندگی محوش کنم!!
_ کتابی حرف زدن شما احساس غریبی میکنم وقتی اینجوری حرف میزنید!!
_ باشه دیگه اینجوری حرف نمیزنم!!راستی دخترم اسمت چیه؟؟؟
_ اسمم رزیتاست میتونید رز صدام کنید
رفتیم تو و برام چایی آورد یه کم بعد چون خسته بودم و شب بود رفتم تو طبقه ی بالا تا استراحت کنم یه خونه به سبک ژاپنی داشت خیلی باحال بود خونش!رفتم بالا داشتم همینجوری تو اتاق قدم میزدم که یهو جای چندتا نقاشی روی دیوار دیدم رفتم جلوتر جای دست چند تا بچه بود انگار نقاشی داداشام بودهرکدومشون خودشونو کشیده بودن و فکر کنم سر کشیدن استاد هم با هم کار کرده بودن چون استاد خیلی خوشگل شده بود کلا عادتشونو با هم هیچ وقت همکاری نمیکنن و باعث میشه همه چی خراب بشه ولی وقتی با همن حتی کوه رو هم میتونن به خاک تبدیل کنن!
با خط خرچنگ قورباغه ای هم روی نقاشی خودشون اسماشونو نوشته بودن!ولی من تو خونواده نبودم و به گفته ی استاد بعدا پیدا شدم مادرم رو که دیدم مرده ولی پدرم چی؟؟اون زنده است؟؟؟یا نه؟؟؟خدایا چه قدر من بدبختم حتی نمیدونم کیم و از کجا اومدم! کمی جلوی نقاشیشون نشستم و به راف و لئو فکر کردم چه قدر براشون دلم تنگ شده بود!و بعدش رفتم تو رخت خوابم و بدون اینکه بدونم یهو دیدم خوابم برد!!

صبح با صدای اون خروس نکبتی بلند شدم و رفتم پایین انشنت وان خونه نبود عوضش یه صبحانه ی عالی روی میز بود نشستم تا بخورم ولی درست نبودم بدون حضور انشنت وان غذا بخورم صبر کردم تا اونم بیاد حدود یه ساعت دیگه پیداش شد!
_ چرا صبحانتو نخوردی؟؟؟
_ صبر کردم تا شما هم بیاید!!تنها نمیتونستم بخورم در ضمن بی ادبی هم بود!!
_ تو دختر صادق و پاکی هستی!!درست مثل تنگ شن!
_ ممنونم لطف دارید!ولی تنگ شن دیگه کیه؟؟؟
_ بعد از صبحانه اماده شو میریم پیش استادات!!
_ چشم!
فکر کنم دلش نمیخواست بهم بگه !منم اصرار نکردم بعد از اینکه ظرفای صبحونه رو شستم و با هم راه افتادیم حدود یه روز بی وقفه راه رفتیم تا رسیدیم به جایی کهمیگفت در ورودیش شبیه سر اژدها بود ولی یه جورایی عجیب و غریب بود و یه حس و حال خاصی بهم میداد!!یه جور  حس جادویی!!در با یه حرکت انشنت وان باز شد و رفتیم تو یه محوطه ی خیلی بزرگ با یه عالمه ساختمون به سبک زاپنی قدیم!!رفتیم داخل بزرگترین ساختمون و اونجا با چهار استاد نینجای ویژه آشنا شدم

یه زن و 3 تا مرد !بعد از اینکه انشنت وان منو به اونا سپرد خودش بلند شد و رفت گفت که بعضی اوقات بهم سر میزنه!!بعد از اینکه انشنت وان رفت بهم گفتن باید اول از همه باید تمرکز کردن یعنی چیزی که توش 20- میگرفتم!!هی چشمامو بستم و سعی کردم روحمو با بدنم یکی کنم ولی نشد که نشد همینجوری که داشتم سعی میکردم کان شیشو استاد ارواح اومد روبروم نشست و بهم گفت
_ باید ذهنتو از هر چیزی خالی کنی و مثل یه پر باشی سبک و بی وزن!سعی کن وقتی تمرکز میکنی هر چیزی که بودی رو فراموش کنی و به الان فکر کنی که داری چی کار میکنی!!
_ بله استاد
چشمامو بستم و همه چی رو از ذهنم پاک کردم......................................................بعد از چند دقیقه  چشامو باز ک و به گفته ی استاد تونستم روحمو با بدنم یکی کنم و بالاخره طلسم تمرکز کردن شکست!من تونستم ولی متوجه شدم که من اون چند دقیقه ای که به نظرم اومده در واقع برابر با 3 ساعت بوده!!

چه باحااااااااااااااااااااااااااااااال!!ایول به خودم!!
_ کی به تو گفت دست از تمرکز برداری؟؟؟
_ ا ...آ خب راستش نمیدونم ولی فکر کنم خودم
_ دوباره تمرکز کن هنوز خیلی مونده تا بتونی به سطحی که ما میخوایم برسی!!
_ چشم استاد !
دوباره تمرکز کردم و اینبار سعی کردم عمیق تر باشه تمرکزی که میکنم و همینطوری هم شد وقتی چشامو باز کردم حدود 3 روز کامل گذشته بود و من بدون هیچ اب و غذایی زنده مونده بودم!

کان بهم گفت که خیلی زود تر از چیزی که فکرشو میکرده توی تمرکز کردن تبحر پیدا کردم!
جوتو شیشو هم منو برد به جایی که باید اونجا بر اساس تبحرم به من اسلحه داده میشد برای دریافت اسلحه من وارد دهان یه اژدها که توش اتش روشن بود شدم و وقتی خارج شدم چیزی بهم نداد و جوتو بهم گفت که من باید بدون سلاح کار کنم پس شروع کرد به دادن تمرینات مشت زنی با قدرت یعنی به گونه ای که از دست و پام به جای سلاح استفاده کنم و یه عالمه حرکت یاد گرفتم!حدود 1 هفته هم این تمرینات طول کشید و جوتو گفت که من یکی از بهترین شاگرداش بودم خیلی سریع پیشرفت کردم آفرین به خودم!
بعد نوبت به آموزش های سرعتم میرسید که توسط هیسومی شیشو بهم تعلیم داده میشد و با کمک هیسومی تونستم این مرحله رو هم رد کنم هیسومی خیلی سریع میدوید وباید بگم حرف نمیزد
  
باید بگم بین هر مرحله باز هم یه تمرکز 2 روزه هم داشتم که باعث میشد بهتر یاد بگیرم و خودم هم احساس میکردم که کم کم میتونم بدون ورد گفتن از قدرتام استفاده کنم ولی بهم گفته شده بود تا تموم نشدن اموزش ها اصلا از قدرتام استفاده نکنممگه اینکه خودشون بخوان خب دیگه داشتم به اخرای تمرینات نزدیک میشدم و چیکارا شیشو باید بهم درس میداد بر خلاف ظاهر زیبا و ظریفش خیلی قدرتمند بود اولین درسم با چیکارا این بود!!
_ خب همه ی مردا فکر میکنن که زنا یه موجود غیر مستقلند و نیاز به یه تکیه گاه دارن و اونا فکر میکنن ما زنا باید به هر سازشون برقصیم ولی در حقیقت بر کس اینه ما زنا اگه بخوایم میتونیم در برابر خطرناک ترین موقعیت ها هم دووم بیاریم این درسیه که زندگی به من داده
وقتی فکر کردم متوجه شدم واقعا من به هر سازی که رافائل زده رقصیدم و خودمو برای لئو لوس کردم در حالی که نباید اینکارو بکنم!!واقعا اولین درسمون خیلی برام مهم بود این حرف چیکارا باعث شد که بتونم بفهمم کی هستم و از زندگیم چی میخوام و تصمیم گرفتم که هنوز نه به راف فکر کنم و نه به لئو و میخواستم یه زن قوی و محکم مثل چیکارا بشم!چیکارا هم مثل بقیه از م تعریف کرد و بهم گفت که من بهترین شاگردش در تمام طول این سال ها بودم حتی بهترین منجی بودم که بهش اموزش داده ولی گفت این به این معنی نیست که مغرور بشی بلکه باید تلاشتو بیشتر کنی چون نیرو و استعداد بیشتر دشمنان بیشتری رو هم در بر داره!کل تمریناتی که من گذروندم شد 1 ماه یعنی سریعترین دانش آموز ننیجاهای ویژه و بالاخره از این به بعد میتونم بدون گفتن ورد از قدرتام استفاده کنم فقط یه کم باید تمرکزم رو ببرم بالاتر!
خب فردا برمیگردم خونه فکر کنم از دیدنم خوشحال بشن!!

_ خداحافظ استادها!واقعا از همتون ممنونم مخصوصا شما استاد چیکارا بزرگترین درس زندگیم رو بهم اموختین!
_ خوشحالم که اینو میشنوم
_ از شما هم ممنونم استاد کان بالاخره تونستم به کمک شما ناممکن رو ممکن کنم و تمرکز کنم!و صبر رو یاد بگیرم!
_ فقط هرگز یادت نره که تمرکز کنی!
_ حتما!ممنونم استاد جوتو من هیچ وقت فکر نمیکردم دست و پا بتونن اینهمه به عنوان سلاح کاربرد داشته باشن!
_ درسته گاهی اوقات ما بهترین چیز ها رو در دور دست ها جست و جو میکنیم در حالی که به ما خیلی نزدیکن!
_ و استاد هیسومی واقعا به خاطر این که به من سرعت در کار ها رو یاد دادید ممنونم!
چشم هاش رو به نشانه ی رضایت باز و بسته کرد
من بهشون احترام نینجایی گذشاتم و با انشنت وان از اونجا دور شدیم ....................



قسمت بعدی خواهیم دید در نبود رزیتا چه اتفاقاتی برای خانواده اش افتاده!






اها راستی یه شهر سرودم برای داستان رز
اهم اهم(صدامو صاف کردم)

یه دل میگه لئو لئو

یه دلم میگه رافی رافی

طاقت نداره عقل فندقیم

با اینا چه کنم؟؟؟

برم پیش لئو لئو؟؟؟

یا برم پیش رافی رافی؟؟

خیلی خوبن هردوتا تا

با یاد این دوتام هرجا هرجا

دیوونه شدم!

ایندفعه فهمیدم که نباید نباید

دل ببندم به دو پسر پسر

باید باشم مانند یک کوه

قد خم نکنم!!



واسه قسمت بعدی 250 تا نظر کافیه!+ 17 تا لایک!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:13 ق.ظ
I like reading a post that will make men and women think.

Also, thank you for allowing for me to comment!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 03:56 ب.ظ
A person essentially assist to make significantly articles I might state.
That is the very first time I frequented your web page and up to now?

I amazed with the analysis you made to create this
actual post extraordinary. Great task!
یکشنبه 13 فروردین 1396 03:01 ق.ظ
Very shortly this site will be famous amid all blogging
viewers, due to it's fastidious articles
شنبه 14 آذر 1394 09:57 ب.ظ
شنبه 14 آذر 1394 09:55 ب.ظ
خیلی شعرت باحال بود الان میپوکم از خنده
دوشنبه 5 مرداد 1394 02:29 ب.ظ
من سونیک بوم و مدرن لاکپشت های نینجا ی ۲۰۱۲ پونی کوچولو و دختران چابک سوار انیمه آواتار اسکوبی دو وینکس قهرمانان تنیس تکاوران سامورایی عشق یخی یا همون سرزمین یخی قطب شمال راپنزل و من بد عنق را دوست دارم!!
دوشنبه 5 مرداد 1394 02:23 ب.ظ
والا بابام استاده............
مامانم دانیه..............
داداشم رافه.............
خواهرم مایکیه..........
منم که لئو ام.........
کلا همه به جز بابام سر لاکپشتا دعوامون میشه فکر کنید مامانم هم جمع ماست!
چهارشنبه 17 تیر 1394 11:22 ق.ظ
خیلی خوب بود مخصوصاقسمت شعرش
دوشنبه 8 دی 1393 09:30 ب.ظ
خیلی خوب بود.
جمعه 3 مرداد 1393 06:47 ب.ظ
ال
نگین :
شنبه 7 تیر 1393 11:20 ق.ظ
باحال بود... دوست داشتم... ممنون که همچنان سرنوشت را میخونی... منتظر نظراتت هستم بای
نگین : مرسی عزیزم!!
چهارشنبه 11 دی 1392 10:44 ب.ظ
من همون کورام یک خواهش دارم میشه بیای آپارات وقسمت های بعدی کورا را بگزار ما همه منتظریم.
چهارشنبه 11 دی 1392 10:41 ب.ظ
عععععاااااااااالیییییییی از آواتار هم مطلب بزار
پنجشنبه 16 آبان 1392 08:49 ب.ظ
نگین خیلی نامردی!من داشتم می مردم حتی اومدم ازت طلب حلالیت کردم ولی جواب ندادی!الانم قسمت هشتادو نمیدونم چندم داستان هویت منو داشتم می خوندم اشکم در اومد...الانم بیا داستان دختری از جنس مرد رو بخون ولی از دستت ناراحتم الانم اولین و آخرین نفری هستی که اومدم پیشش
نگین : من جواب دادم که چت شده ولی آخه .....
پنجشنبه 16 آبان 1392 07:23 ب.ظ
ههههه
نگین جونم.
خیلی داستان و شعرت خوشمل بود
نگین : خواهش میکنم!
پنجشنبه 16 آبان 1392 07:22 ب.ظ
ههههه
نگین جونم.
خیلی داستان و شعرت خوشمل بود
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:43 ب.ظ
:|
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:42 ب.ظ
آره ساکا مال خودت من وحشی باشم روانی باشم دقیقا مث آذولا
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:42 ب.ظ
باش آذولا حالا ساکا رو میدی ب من؟؟؟
نگین : بچه ها برید تو پست داستان لئو اونجا رو تکمیل کنید!
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:41 ب.ظ
نهههههههه ندهههههههن بده من موخام سوکی باشم ک دوس دخدر ساکا باشم
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:41 ب.ظ
آذولا خوبه آره
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:41 ب.ظ
بابا گریه نکن دیه موخای آذولا باشی؟؟؟
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:40 ب.ظ
بمیر ساکارو میدم ب مایکی ا
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:40 ب.ظ
وللش حال ندارم داستانو بنویسم
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:40 ب.ظ
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:40 ب.ظ
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:40 ب.ظ
خو من چ کنم زوکو رو گرفتن
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:39 ب.ظ
:||||||||||||||||||||||||||
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:39 ب.ظ
پنجشنبه 16 آبان 1392 02:39 ب.ظ
بابا ولش کن چیکارش داری منو بابام عااااشقه کارتونیم مخصوصا بدونه سانسور
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30